دوشنبه، ۱۹ بهمن ۱۳۸۸

تب دارم
میسوزم
میخوابم

و
بیدار نمیشم ...

سپیده :

بلانسبت خل که بودی لازم نیس به کسی بگیم...

ما هم هرچی میگیم تو یه جواب بلند بالا تو آستینت داری براش.

بله هیچ آدمی بی نقطه ضعف نیست. اگه من جزم آدما باشم همه نقطه های تشکیل دهنده م ضعفه و یکی دوتاش نقطه قوت. اما خیلیا خیالشون عکس اینه چون یاد گرفتم دوست و دشمن تو قضیه حال کردن از نقاط ضعف کم از هم نیستن!

قضیه غربت قصه ی جنابعالی و مرام بیش از حدت تا جایی که با غصه هات دیگرانو شاد می کنی چیزی نیست که اقلا من ندونم اما یه چیزی هست که بیشتر از همه ی اینا به آدم لذت میده که یه مدتی میشه کشفش کردم اونم همین پنهان کردن نقطه ضعفاس....
لابد میگی برو بابا! تو وبلاگمم چهار خط ننویسم از خودم؟ یهو بگو برو بمیر دیگه!
آره خوب .... بنویس
ولی یه چیزو ازش مطمئن باش ، با نوشتن واقعیتهای وجودت هیچکس متوجه خود واقعیت نمیشه، می دونی چرا؟ چون ما آدما بیشتر از اینکه کلیت یه آدمو تو ذهنمون ثبت کنیم بخشهای قابل استفاده ( و داخل پرانتز! قابل سوء استفاده شو ) ثبت می کنیم ، هرچی باشه دنیا خیلی وقته رفته رو دور استفاده و بهرو وری!

اون دوست اگه نبود هم تو پیدا میشدی محمد.

چیزی که من از محمد شناختم یه "مرد محکم و مهربون و یه انسان با خصوصیات ظاهری آدمهاست، کسیکه قلبش ساده اما مثل دریاست..." اگه چیزی میام نطق می کنم واسه اینه که دوست دارم همه اینی که من شناختم رو بشناسن.

بازم زیادی حرف زدم...

حسین میری :

جیگر غلط کرده کسی ایراد گرفته بگو خفتش کنم.. ..

سپیده :

ما غلط کردیم ؟ آیا؟ :دی

خب...
حرف شد سر نقطه ضعف !!
اصولاً هیچ انسانی بدون نقطه ضعف نیست، اگر این چرندیاتی که من مینویسم یه نوع نقطه ضعف به حساب میاد و باعث شادی تعدادی افراد میشه بذار بشه ...

هیچ موقع نتونستم فیلم بازی کنم، اینجا دارم سعی میکنم حقیقت رو از دیدگاه خودم بازگو کنم. حقیقت چی میتونه باشه ؟
هیچ چیز خاصی نیست به جز یک دوره ای که اومد و رفت ..
مثل فصل پاییز که جای خودش رو به زمستان میده...

انسان همواره با خاطرات زنده است، پس چه بهتر خاطراتی که زنده و گویا هستند را به خاطر بسپارید و خاطرات کهنه و گذشته که گاه گداری حالت درونی شما رو منقلب میکنه را از خودتون دور کنید ...

قصه من غربت خاصی داره، مربوط به امروز و دیروز نیست، زخمی است چندین ساله که سر باز میکنه و همراه با لذت و زجر هست.
درست مثل یه دندون میمونه که وقتی درد میکنه، دوست داری دستکاریش کنی و لذت ببری ...

این محفل، محلی برای نجواهای خودم و خودم خودم برای دل خودم هست، شاید تعدادی از حرفام به قبای بعضی ها بربخوره ولی این صحبتها افکارات مغشوش من در حال فعلیم است.

شما هم روزی میفهمید که توی تمام واقعیت های زندگی میتونید خودتون رو گم کنید و با یک اتفاق ساده خودتون رو پیدا کنید.

تمام این بازگشتم رو مدیون یک دوست هستم که باعث شد به خودم بیام و چشمام رو روی حقیقت باز کنم و بتونم خودم رو پیدا کنم !

پس این چرندیات من رو کادو پیچ کنید و به اطرافیانتان تقدیم کنید همراه با یک گل رز قرمز !
هر کجا هم که نشستید بگید فلانی خل هست :دی

يكشنبه، ۱۸ بهمن ۱۳۸۸

تا حالا شده یکی از جنس خودت بیشتر موقع ها کنارت باشه و یه جوری بهت انرژی بده و جبران لحظه هایی که از دست رفته رو برات پر کنه و اینقدر برات تکیه گاهی باشه که برای یک شب هم که شده به گذشته ای که اومد و رفت اصلاً فکر نکنی ؟

امشب از اون شب هایی بود که بعد از مدتها تونستم بخندم ^.^

رضا شیخله :

این پستتون رو فک رکنم فلبداهه گفتین!!

میشه تعدا پستهای صفحه اول رو کم کنین
خیلی دیر وبلاگتون لود میشه
سنگین شده دیگه

سپیده :

موفقم بودی...
----
کاش فقط بو میگرفت!
----
رفته باهاش گل بکاره، به قول شاعر از خون جوانان وطن لاله دمیده .

همیشه سعی ام این بود، قطره آبی باشم رو قلب خشک و پر ترک.
این روزها همه چیز بوی فراموشی به خود گرفته.
همه چیز....

پ.ن:
خانم دکتر چند سی سی ازم خون گرفت :(

جمعه، ۱۶ بهمن ۱۳۸۸

چقدر دیوونگی دارم، تمام قلبم آشوبه !!
تو آرومی ... نمیدونی ... چقدر دیوونگی خوبه !!

چهارشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۸۸

اگر سرگرمی میخواستی، چرا من ؟
تو که خواستی نباشی، پس چرا من ؟
یه کاری کردی با من، خوب دیروز ...
.
.
.
.
دیگه از بودن و موندن شدم سیر ...

حسین میری :

اجازه هست از مطالبتون توی روزنوشتمون استفاده کنیم...

رضا :

شبیه این جمله رو البته رکیکتر خونده بودم

قشنگ و تامل برانگیزه!

حالا دعوت شدید به وبلاگ من!

سپیده :

خوبه که می تونی بکشیش!

میشینم تو رو توی ذهنم میسازم و باهات زندگی میکنم، بعد از مدتی باهات دعوام میشه
میزنم میکشمت !!

فردا یکی دیگه درست میکنم !

يكشنبه، ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

باز با آن دیگری دیدم تو را ، جای قهر و اخم خندیدم تو را
باز گفتی اشتباهت دیده ام، گفتمت باشد، بخشیدم تو را
باز هم این قصه ات تکرار شد، با رقیبان رفتنت انکار شد
آنقدر کردی که دیگر قلب من، از تو و از عشق تو بیزار شد

آن رقیبان یک شبت می خواستند
ذره ذره پاکی ات می کاستند
شب به مهمان خانه ات مهمان شدند
صبح اما از برت برخاستند
آمدی گفتی پشیمانی دگر
زین پس اما پاک می مانی دگر
گفتمت توبه به گرگان چاره نیست
گفتی ام چون کوه ایمانی دگر

گفتمت باشد بخشیدم تو را
اخم وا کردم و خندیدم تو را
زین حکایت ساعتی نگذشت تا
باز با آن دیگری دیدم تو را ...

تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد
تو را ديگر نميخواهم، مگو ديوانه ميباشد
که ديگر خانه ات همچون مسافرخانه ميباشد

شنبه، ۱۰ بهمن ۱۳۸۸

و رفتن یعنی پیشش باشی و احساس کنه که نیستی !!!

sogand :

سلام...میتونم تصور کنم چه حس خوبیه

سپیده :

هوم... افقش چه رنگیه؟

سوگند :

افقش رنگش مشکی هست ... مشکی و تک رنگ !!
از اون مشکی هایی که همیشه دوستش داشتم و دارم ..

rəza :

خوش به حال شما
صعود دارید

حالا منم یه چیز بگم

من واسه ریاضی عمومی هیچی نخوندم
یعنی خوندم فقط انتگرال حل کردم
رفتم سر جلسه (با یه شب درس خوندن ) اونم نامردی نکرده بود از قضایای اساس تا... رو همش اثبات داده بود به غیر از یه سوال
همون یه سوال رو جواب دادم و بیخیال

یه رفیق با مرام دارم دمش گرم
گفت رضا چیکار کردی گفتم هیچی گفت کپی کن زود باش

دمش گرم من هی سرمو بر میگردونمدم تا بنویسم و آخرش جواب ها اومد
برای بنده رد کرده بودند 10
برای ایشون نوشته بودن "مراجعه"
فکر کرده بودن اون تقلب کرده و من بچه خوبی هستم!!!!

ها ها ها

SaeiD :

خوب خوبه که ! :D

ali :

ببين اين واسه همه پيش مي آيد .
شايد اون شاگرد اوله نتونسته درس بخواند . يا شما ......... . خوب همين راستي وب زيبايي داريد .

rəza :

ممنون نشانه بزرگواری شماست!

خیلی ممنون

امیر :

خدایا به ما هم از این IQ ها می دادی.

دارم به خودم شک میکنم، امروز به سایت دانشگاه سر زدم دیدن نمرات چنتا از درسها رو زدن...
فقط تصور کنید شاگرد اول کلاس نمره یک درس رو آورده 14 و من همون درس رو با یه شب خوندن آوردم 18 !!!

افقهای دکترا رو دارم میبینم :دی
هنوز باورم نمیشه که چه اتفاقی افتاده ^.^

پنجشنبه، ۸ بهمن ۱۳۸۸

چیکه چیکه چیکه کم کم؛ میریزم آروم آروم و نم نم ...
اونی که یه روز عاشقش کردی ...
حالا میگی فراموشش کردم !!!

چیک و چیک، چیک بارون
منو میکشونه تو خیابون
...

سپیده :

فسلفه شاخه ی جدیدی از فلسفه ست ؟!

آره خلوت خوبه ...

صابر :

فقط خودم و خودش ... چه جمله ی غریبی...

شب بودی وصف نشدنی، خلوتی کنج سرای سنتی سوفی ...
به یاد گذشته همون موزیک روزبه رو گوش دادیم و همان قلیون پرتقال مخصوص رو کشیدیم.

کلی صحبت کردیم سر فسلفه بیزینس و بی معرفتی خیلی های دیگه.
کلاً عاشق خلوت های اینجوری هستم که هیچ کسی توش وجود نداره ^.^

فقط خودم و خودش ...

دوشنبه، ۵ بهمن ۱۳۸۸

تا حالا گوسفند رو وقتی که میکشن و سرش رو میبرن رو دیدی ؟
اونجایی که یهو شروع میکنه به دست و پا زدن، محکم ... خیلی محکم ...
اونجایی که خون گردنش داره میره وو اون داره دست و پا میزنه، تند و تند و تند ... من همیشه اون موقع بی اراده زل میزنم به دست پا زدنش، انگار که همه چی بکگراند میشه و یه موجودی رو ببینی که داره دست و پا میزنه تا جونش (که اتفاقاً خیلی هم قرمز و رنگ خونه) از تنش (همون گردن بریده اش) بره بیرون.

ولی بعد یه مدت که خونش رفت، هنوز یه کم جون تو تنش مونده ... وقتی که آب میگیرن روش که خونش رو بشورن، اون لحظه اولی که آب سرد رو روش میریزن، یه تکون کوچیک دیگه دوباره میخوره ... یه جوری که انگار میلرزه ... یه جور لرزیدن ناگهانی که انگار میفهمه همه چیز تموم شده، میفهمه دیگه مرده !

دیگه نیست، میفهمه دیگه دست و پا زدناش هم حتی تموم شده، میفهمه این آب سرد یعنی یادآوری همه اون دست و پا زدنا و جون کندنا.

میلرزه ... تن بدون جونش میلرزه یه کوچولو.
خواستم بگم گوسفند رو درک میکنم.

/

ضمینه :
از تو بدم میاد.
از امیریه هم بدم میاد.
از تنهایی اتاقم بدم میاد.
از تمام رویاهایی که بوی تو رو میدن بدم میاد.

سپیده :

خوب ، خیلی وقتا شجاعت پذیرفتن شکست از درست شدن همه ی شکستها هم بهتره ! چون مواجه شدن با حقیقت چیزیه که هر کسی از پسش بر نمیاد و کسی که توان انجام این کارو داره تلخیشو به تمام شیرینیهای عالم ترجیح میده...
هر کسی یه طریقی داره اما یه بار تجربه شو داشتم و می دونم شروع کردن از نقطه ای که قبلا یه بار ازش شروع کردی آخرش می رسوندت به همین جا چون قدرت خاطرات رو نمیشه دست کم گرفت ، گاهی حتی از تجربه ها هم قویترن.

دوست خوب فقط نصیب آدمای خوب میشه!

به شمال هم فکر کن...

rəza :

راست میگه به شمال هم فکر کن
البته مشهد یه چیز دیگه است
من شمارو لینک کردم!

حق یارتون

:

همه چی آرومه...

اندراحوالات خودم
هیچ چیز جالب نیست، هیچ اتفاقی هم نیست که بیفته که اندکی حال و هوای سنگین اینجا رو تغییر بده.
فردا آخریش هست و میشه گفت واسه چند روز میتونم راحت نفس بکشم :دی
چند روزی هست دارم به این فکر میکنم که از نقطه ای که خیلی وقتها پیش ازش شروع شدم، باز از نو همه چیز رو شروع کنم ... هم خودم و افکارم و همه چیزم رو دیگه !!!
همه این تغییرات رو مدیون یه دوست خوب هستم که خیلی وقتها حرفاش بهم امید میده ^.^


پروژه ها :
مقداری حجم پروژه ها داره روی دوشم سنگینی میکنه و باید چنتایی از اونها رو کنسل کنم و شرمنده دوستان میشم، واقعاً نمیرسم انجام بدم.
چنتایی کار نسبتاً جدید هم هست که به زودی آپلود میکنم ^.^


مسافرت :
احتمال داره توی این مدتی که ترم جدید شروع بشه یه سر برم مشهد و یه حال و هوایی عوض کنم، هنوز قطعی نیست ولی احتمالش زیاده :-"
با اینکه خیلی دوست دارم برم جنوب، ولی بنا به یه سری مشکلات شخصی نمیتونم برم اونجا.

جمعه، ۲ بهمن ۱۳۸۸

زمستان است و تجدید خاطره های تلخ و شیرین
زمستان است و سرمای وجود من و تنش گرمای تو
زمستان است یادواره اتفاق های ناگوار ...

پنجشنبه، ۱ بهمن ۱۳۸۸

درون قلب مردها دو دیوار وجود دارد;
عشق
نفرت...
- کدام پیروز میشود ؟
هر کدام که بیشتر پرورشش بدهی !!!

دوستان
بایگانی
موضوعات